تبليغاتX
قد بکش منتظرم
 

                                             شعر : صندلى 

هر روز آمدنت را
با صدای نفس هایت اشتباه می گرفتم
آنقدر آرام می آمدی
و روی تک تک
صندلی ها خط می کشیدی
تا بایستی روی تمام حرفهایت
.
میان ایستگاهها و اتوبوس های پر از مسافر
چقدر شباهت من به تو

                               و تو به هر دوی آنها برای رفتن
و من چه بی بهانه دور می
شدم
از ابتدای خودم
.
دست دراز
کردی ،
به آخر خطی رسیدی
.
چاره ای نیست صندلی با هر
دستی کشیده شود ،
تو سر حرفت ایستاده ای
.

 

 

 

داستان : مرد ، زن ، پرنده

 

 

یکی بود یکی نبود . یک مرد بود که تنها بود  .یک زن بود که او هم تنها بود . زن به آب رودخانه نگاه می کرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود  .خدا غم آنها را می دید و غمگین بود . خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .مرد سرش را پایین آورد و به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید . خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید . مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید . خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت می دهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید  .مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید . خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی . مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ...

یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا می داد . دستهایش را به سوی آسمان بلند كرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند . اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند . مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد . خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود . فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند . خدا خندید و زمین سبز شد . خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد . فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت . خاک خوشبو شد . پس از آن کودکی متولد شد که گریه می کرد . زن اشکهای کودک را می دید غمگین بود . فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند . مرد زن را دید که می خندد ، کودکش را دید که شیر می نوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت . خدا شوق مرد را دید و خندید . وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست . خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد . روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت . زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم می دویدند . خدا همه چیز و همه جا را می دید . می دید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود . زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی می کارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند . و پرنده هایی که ...

 

خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود .

 

 

+ نوشته شده توسط مینا الهی در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 و ساعت 14:57 |